|
روزگارم مرد با تمام خاطراتش |
|
|
تو بودي آسمان با ستاره هايش تو بودي درختي با پرنده هايش
رفتي آسمان آبي خانمان پر زد رفتي پروانه هاي گلهايمان پر زد
لحظه لحظه ديدم گلها پر پر شدن خاطرات را ديدم که پر پر شدن
باور نکردم تو بي وفاي روزگاران باشي باور نکردم تو لعنتي تنها روزگاران باشي
به خاطر مي سپارم سيباهي سکوت کفن سپيدت با آرامش سکوت
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:1 توسط |
مرا اینگونه باور کن کمی تنها ................ کمی بی کس.............. کمی از یاد رفته.......... خدا هم ترک ما کرده ! خدا دیگر کجا رفته ؟ نمی دانم مرا آیا گناهی هست..........
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:42 توسط |
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:46 توسط |
خسته ام گوشه نشینم چه کنم
از فراغ تو غمگینم چه کنم
با تو بودن شده اندیشه من
بی تو تنهای زمینم چه کنم
با تو چون با غم بستان تو بیا
بی تو من مثل کویرم چه کنم
تو بیا چون که بدون تو هنوز
من به دست غم اسیرم چه کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:55 توسط |
و دل را ای کاش توان بود تا با سنگ نامهربانی هر گستاخی بر ترک فرو ریختن ننشیند او که گفت دوستم دارد در اندوهگین ترین شب ها تنهایم گذاشت و مهتاب شب های تارم را ربود ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:7 توسط |
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پاکشید آن تازه گل از دامنم گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز سیمگون شد موی و غفلت همچنان برجای ماند صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:34 توسط |
گناهم چیه که باید ازت دور باشم؟
گناهم چیه که هر روز باید بخاطر دوریت آرزوی مرگ کنم؟ گناهم چیه که هر روز عاشق تر از قبلم؟ گناهم چیه که هر روزکه میبینمت اشک از چشام می باره؟ گناهم چیه که هرشب با یادت باید بخوام؟ گناهم چیه که نمیتونم ازت متنفر باشم؟ گناهم چیه که؟؟:: آیا فقط گناهم اینه که عاشق کسی شدم که عاشقم نیست؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:0 توسط |
من به غیر از تو نخواهم. چه بدانی. چه ندانی
از درت روی نتابم. چه بخوانی. چه نخوانی
دل من میل تو دارد چه بجویی. چه نجویی
دیده ام جای تو باشد.چه بدانی. چه ندانی
من كه بیمار تو هستم.چه بپرسی. چه نپرسی
جان به راه تو سپارم.چه بدانی. چه ندانی
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:44 توسط |
تو برایم زیبا تو برایم دیدنی تو مثل آفتاب درخشان تومثل عشق تومثل مروارید تو مثل نسیم
چقدر عاشقت هستم
تو مثل مهر وفا عاشقانه در آغوش باد بوی عشقت بر مشام
چه زیبایی تو دوستت دارم عاشقانه
تو مثل پر پرواز تو مثل ماهی آب چقدر زیبایی تو که در دل سنگ من جای گرفتی !
من چقدر عاشقت هستم !دانی عشق چیست؟ احساس غریبی ست که قلب را می تپاند وگرمی احساس می آفریند چقدر دوستت دارم عاشقانه!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:12 توسط |
خداحافظ برای تو چه اسان بود ولی قلب من از این وازه لرزان بود خداحافظ برای تو فقط رفتن برای من ولی این رفتن جان بود خداحافظ برای تو شگون داشت بران من غم صد اسمون داشت برای من که محتاج تو بودم شکست و ماتم و درد و جنون داشت تو وقتی پر زدی دل با تو پرپر زد فقط غم بود که اومد حلقه بر در زد تو وقتی پر زدی دل با تو پرپر زد فقط غم بود که اومد حلقه بر در زد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:39 توسط |
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام صفر کردم و گمنام بمیرم
خواهم ز خدایم که بی دلخواه بمیرم
یعنی که تو رو ببینم و آنگاه بمیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:24 توسط |
دلتنگم باز بی تو بی قرارم
.بی تو هیچ رفیقی ندارم.
پر پر میشم روزی که جدا بشی
.میمیرم باز شبی که نباشی.
سخته آخه دوری تو برام.
من بعد تو خودم رو نمیخوام.
لالایت نقمه ی صبورمه
.تا زنده ام عاشقت میمونم
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:24 توسط |
كاشكي ميشد فقط يه بار كسي رو دلم پا نذاره هركي كه از روش رد ميشه غصه هاشو جا نذاره كاشكي ميشد فقط يه بار يكي منو باور كنه وقتي داره ميره منو با خودش همسفر كنه دلم ميخواد پر بكشم برم از اين شهرو ديار تا كي ديگه صبور باشم خسته شدم از انتظار تنها كاره هر روز من گريه و غصه خوردنه كاشكي ميشد رها بشم آرزومم كه مردنه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:35 توسط |
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم :ندادی دل به من. گفتی: تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:32 توسط |
وقتي شقايق نيست مردن چه سود دارد؟ با مردماني بي دل گفتن چه سود دارد؟ با آسمان خسته با ابر دل شكسته با درد ريشه بسته رستن چه سود دارد؟ بودم به عشق ياران عمري در بيابان وقتي دلبري نيست ماندن چه سود دارد ؟ با اين همه گلايه با اين همه شكايت وقتي سنگ صبوري نيست گفتن چه سود دارد؟ اين كوهسار رنگي اين باغچه هاي رنگي وقتي شقايق نيست ديدن چه سود دارد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:5 توسط |
تو سکوت زرد پاییز که علاج هرچی درده , یه مسافر دنبال دلش میگرده ... می نویسه عاشقونه روی دیوار شبونه , توی بیداری آهن هیشکی عاشق نمیمونه ! با دلی لبریز حسرت , این مسافر گریه کرده ; دلشو داده به کسی که میدونه برنمیگرده .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:33 توسط |
تو مال من بودی اما نمی دونم کی تونست تو رو ازم بگیره!؟![]()
خیلی سخته وقتی که هنوز زنده هستی و جون تو بدن داری رنگین کمون تو مال یکی دیگه بشه که حتی اونو نمی شناسی. خیلی سخته وقتی که اون رنگین کمونو توی یه آسمون دیگه ببینی در حالی که تو آسمون خودت فقط بارون می باره ولی بعد از این همه بارون بازم آسمون مهرشو از تو دریغ می کنه،
خیلی سخته وقتی یه گل رز سفید می بینی و طبق عادت گذشته اونو می کنی و با تمام وجود بوش می کنی، ولی آخرش چی؟!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:52 توسط |
می خوام از اینجا برم به یه جای دور ُ به یه جایی که هیچکس اونجا نباشه.
هیچکس و هیچ چیز جز خدا و یه پرستو ُ که عشقمو رو بالاش نقاشی کنمُ بعد پرش بدم. تا دور دنیا رو بگرده و همه پرستو رو ببیننُ...... عبرت بگیرن .
ولی منو پرستو همدردیم ...
یه عشق کاغذیُ یه آدمک کاغذیُ و در نهایت همه ی ما انسان ها که کاغذی شدیمُ ولی نهایتی وجود نداره.
حالا می فهمم که چرا همیشه می گن : «مهم این است ُ بودن یانبودنُ چگونه بودن مهم نیست !» برای این که تا نباشی نمی تونی چگونه باشی!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:17 توسط |
آن روز که از خواب بیدار شدم و خود را در
آینه ی زندگی دیدم به چروک های زیر چشمانم خیره شدم به پلک های خم شده روی چشمانم که روزی بهترین چشم را می ساختند من خودم بودم همان عاشق تنها که روز ها چشم انتظار در ماند و از عقربه های ساعت عقب افتاد من با ثانیه ها مبارزه کردم نمی خواستم هر روز منتظر تکرار ثانیه ها باشم عمرم رفت و من بازنده ی همیشگی شدم حال به عمر رفته می نگرم به جوانی ام که از کنارم گذشت باز من ماندم و یک عشق خاک خورده دز قلب کوچکم باز هم کارم به در چشم دوختن است اما این بار منتظر لیلی ام نیستم بی تابم در انتظار مرگ نشسته ام......
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:57 توسط |
می دونی چیه
خیلی سخته به چشمات نگاه کنمو نگم عاشقتم غرورم اجازه نده هر شبو هر روز با صدای قشنگت به خواب برم می دونی چیه چشات منو خواب کرد ندیدم نفهمیدم چه قدر عاشقت شدم مثل یه رویا بود اون روز قشنگ که منو تو پشت نگاه های عاشقونه با هم راه می رفتیم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:36 توسط |
زندگی خالی است آن را پر کن
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است آن را حل کن
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است آن را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط |
چه زمانی به پایان می رسد لحظه های سکوت و اشک های حلقه زده در نگین چشمانم؟! آیا باران به سراغم خواهد آمد؟ برای یاری من، تا بی نهایت... اگر سخنم تلخ است، رنگ درد است که برآن نگاشته ام. گویند آنچه از دل برآید بر دل نشیند! آیا من نیز دلنشین لحظه های تنهایی خواهم شد؟! هر شب هنگامی که تاریکی فراگیر شود و مردمان شهر خفته در خاکند، شمعی می افروزم تا بسوزد و به تاریکی بپیوندد تا به یاد آرم: من نیز آن شمعم که خواهد سوخت تا لحظه های پایان، تا پیوستن به تاریکی! لحظه های روشنی را بسان بازی کودکانه ی درونم گذر کردم تا رسیدن به فراسوی زمان... هر بار که خفتن شمع را نظاره گر می شوم با خود عهد می بندم که دیگر کلام زهراگین خود را بر تن سپید دفتر آرزوها ننگارم، اما... تا آن هنگام که گذر نامه ی غم در زندگی ام جاریست:پیمان شکن و گنه کارم! (این شعر ها مال یه کی از دوستان گلم بود خیلی قشنگ مینوشت و مینویسه)
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:48 توسط |
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني مهتابي از يك نگاه
غرق در گل بوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجالت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:56 توسط |
در خیال خود با آیینه سخن می گویی... و لحظه لحظه ی دیدار با تمام وجود در باغچه ی کوچک دل می شکفد، سرودن غزل نقره فام در تاریکی شبان که بیداری مهتاب را به تصویر می کشد و ظهور یاس در عطر تنهایی قدمی آهسته به سوی مرگ... وارسته از هر چیز و سوگند به استقامت سرو و اراده ی باران روزی خواهد آمد که دیدار با آیینه را قطره ی اشک چکیده از رخسار گل می پنداری!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:27 توسط |
در جایی دور پشت پنجره ها
چشم انتظار کوچه ها در پی رد پای دوست نگاهم ماند و پوسید در جاده ها می روی نرم نرمک و آهسته تر می برد دل ز من پیوسته تر زین پس دنیای نامرد تر دانم می رسی روزی به داد من روزی که دیگر از من نمی بینی اثر
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط |
من خسته ی راهم،تا کجا باید رفت؟! چه زمانی به پایان می رسد لحظه های سکوت و اشک های حلقه زده در نگین چشمانم؟! آیا باران به سراغم خواهد آمد؟ برای یاری من، تا بی نهایت... اگر سخنم تلخ است، رنگ درد است که برآن نگاشته ام. گویند آنچه از دل برآید بر دل نشیند! آیا من نیز دلنشین لحظه های تنهایی خواهم شد؟! هر شب هنگامی که تاریکی فراگیر شود و مردمان شهر خفته در خاکند، شمعی می افروزم تا بسوزد و به تاریکی بپیوندد تا به یاد آرم: من نیز آن شمعم که خواهد سوخت تا لحظه های پایان، تا پیوستن به تاریکی! لحظه های روشنی را بسان بازی کودکانه ی درونم گذر کردم تا رسیدن به فراسوی زمان... هر بار که خفتن شمع را نظاره گر می شوم با خود عهد می بندم که دیگر کلام زهراگین خود را بر تن سپید دفتر آرزوها ننگارم، اما... تا آن هنگام که گذر نامه ی غم در زندگی ام جاریست:پیمان شکن و گنه کارم!
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:42 توسط |
پای من خسته از این رفتن بود...
قصه ام قصه ی دلکندن بود...
دل به هر کس که سپردم دیدم ...راهش ...افسوس... جدا از من بود
صخره ویران نشود از باران...گریه هم عقده ی ما را نگشود...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:3 توسط |
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته رحمی سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری سردیه این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن بسته ای باره سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام
رنگ چشمت رنگ دریاست سینه ی من دشت غمها یادم آید زیره باران با تو بودن با تو تنها زیره باران با تو بودن زیره باران با تو تنها
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته رحمی سپارد امشب این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سره من شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم زیره باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سره من گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باوره من کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیره باران
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:1 توسط |
آبی تر از آنم که بيرنگ بميرم شيشه نبودم که با سنگ بميرم من آمده ام تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم تقصير کسی نيست که اينگونه غريبم شايد که خدا خواست که دلتنگ بميرم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:20 توسط |
ماهی به آب گفت: تو نمی تونی اشکای منو ببینی٬ چون من توی آبم ٬ اب
جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:42 توسط |