|
آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب. در مشرق نیست؛زیرا سالهاست که از طلوعش گذشته است. از افق دور شده است. به اوج آسمان آمده است. در مغرب نیز نیست. او اهل غروب نیست. او خورشید بی غروب من است.
...................................................................................................................................... نتیجه به هر کسی رو دادن هست، قرار نیست تو وجود هر انسانی انسانیت باشه
ما مجبور به زندگی کردن هستیم تا شاهد مرگ آروزهایمان باشیم دکتر شریعتی
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند,
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد. دکتر علی شریعتی
آسمان های عرش خدا
خورشيد ذره ذره رخ در نقاب دريا ميكشد آسمان دل خون است و من نيز... رنگ خون به خود گرفته و من نيز... تخته سنگي ميزبان دل تنگ من است موجها چه بيرحمانه خود را به تن زمخت سنگ هاي ساحل ميكوبند هر كدام با گله اي ، با دردي و چه زيبا در دل سنگ رخنه ميكنند و نقش دلشان را بر سنگ مينگارند
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم.
تو بودي آسمان با ستاره هايش تو بودي درختي با پرنده هايش
مرا اینگونه باور کن کمی تنها ................ کمی بی کس.............. کمی از یاد رفته.......... خدا هم ترک ما کرده ! خدا دیگر کجا رفته ؟ نمی دانم مرا آیا گناهی هست..........
خسته ام گوشه نشینم چه کنم از فراغ تو غمگینم چه کنم با تو بودن شده اندیشه من بی تو تنهای زمینم چه کنم با تو چون با غم بستان تو بیا بی تو من مثل کویرم چه کنم تو بیا چون که بدون تو هنوز من به دست غم اسیرم چه کنم
و دل را ای کاش توان بود تا با سنگ نامهربانی هر گستاخی بر ترک فرو ریختن ننشیند او که گفت دوستم دارد در اندوهگین ترین شب ها تنهایم گذاشت و مهتاب شب های تارم را ربود ...
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پاکشید آن تازه گل از دامنم گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز سیمگون شد موی و غفلت همچنان برجای ماند صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
گناهم چیه که باید ازت دور باشم؟
گناهم چیه که هر روز باید بخاطر دوریت آرزوی مرگ کنم؟ گناهم چیه که هر روز عاشق تر از قبلم؟ گناهم چیه که هر روزکه میبینمت اشک از چشام می باره؟ گناهم چیه که هرشب با یادت باید بخوام؟ گناهم چیه که نمیتونم ازت متنفر باشم؟ گناهم چیه که؟؟:: آیا فقط گناهم اینه که عاشق کسی شدم که عاشقم نیست؟؟
تو برایم زیبا تو برایم دیدنی تو مثل آفتاب درخشان تومثل عشق تومثل مروارید تو مثل نسیم چقدر عاشقت هستم تو مثل مهر وفا عاشقانه در آغوش باد بوی عشقت بر مشام چه زیبایی تو دوستت دارم عاشقانه تو مثل پر پرواز تو مثل ماهی آب چقدر زیبایی تو که در دل سنگ من جای گرفتی ! من چقدر عاشقت هستم !دانی عشق چیست؟ احساس غریبی ست که قلب را می تپاند وگرمی احساس می آفریند چقدر دوستت دارم عاشقانه!!
خداحافظ برای تو چه اسان بود ولی قلب من از این وازه لرزان بود خداحافظ برای تو فقط رفتن برای من ولی این رفتن جان بود خداحافظ برای تو شگون داشت بران من غم صد اسمون داشت برای من که محتاج تو بودم شکست و ماتم و درد و جنون داشت تو وقتی پر زدی دل با تو پرپر زد فقط غم بود که اومد حلقه بر در زد تو وقتی پر زدی دل با تو پرپر زد فقط غم بود که اومد حلقه بر در زد
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم گمنام صفر کردم و گمنام بمیرم خواهم ز خدایم که بی دلخواه بمیرم یعنی که تو رو ببینم و آنگاه بمیرم
دلتنگم باز بی تو بی قرارم .بی تو هیچ رفیقی ندارم. پر پر میشم روزی که جدا بشی .میمیرم باز شبی که نباشی. سخته آخه دوری تو برام. من بعد تو خودم رو نمیخوام. لالایت نقمه ی صبورمه .تا زنده ام عاشقت میمونم
كاشكي ميشد فقط يه بار كسي رو دلم پا نذاره هركي كه از روش رد ميشه غصه هاشو جا نذاره كاشكي ميشد فقط يه بار يكي منو باور كنه وقتي داره ميره منو با خودش همسفر كنه دلم ميخواد پر بكشم برم از اين شهرو ديار تا كي ديگه صبور باشم خسته شدم از انتظار تنها كاره هر روز من گريه و غصه خوردنه كاشكي ميشد رها بشم آرزومم كه مردنه
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم :ندادی دل به من. گفتی: تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
وقتي شقايق نيست مردن چه سود دارد؟ با مردماني بي دل گفتن چه سود دارد؟ با آسمان خسته با ابر دل شكسته با درد ريشه بسته رستن چه سود دارد؟ بودم به عشق ياران عمري در بيابان وقتي دلبري نيست ماندن چه سود دارد ؟ با اين همه گلايه با اين همه شكايت وقتي سنگ صبوري نيست گفتن چه سود دارد؟ اين كوهسار رنگي اين باغچه هاي رنگي وقتي شقايق نيست ديدن چه سود دارد؟
تو سکوت زرد پاییز که علاج هرچی درده , یه مسافر دنبال دلش میگرده ... می نویسه عاشقونه روی دیوار شبونه , توی بیداری آهن هیشکی عاشق نمیمونه ! با دلی لبریز حسرت , این مسافر گریه کرده ; دلشو داده به کسی که میدونه برنمیگرده .
تو مال من بودی اما نمی دونم کی تونست تو رو ازم بگیره!؟ خیلی سخته وقتی که هنوز زنده هستی و جون تو بدن داری رنگین کمون تو مال یکی دیگه بشه که حتی اونو نمی شناسی. خیلی سخته وقتی که اون رنگین کمونو توی یه آسمون دیگه ببینی در حالی که تو آسمون خودت فقط بارون می باره ولی بعد از این همه بارون بازم آسمون مهرشو از تو دریغ می کنه،
می خوام از اینجا برم به یه جای دور ُ به یه جایی که هیچکس اونجا نباشه. هیچکس و هیچ چیز جز خدا و یه پرستو ُ که عشقمو رو بالاش نقاشی کنمُ بعد پرش بدم. تا دور دنیا رو بگرده و همه پرستو رو ببیننُ...... عبرت بگیرن . ولی منو پرستو همدردیم ... یه عشق کاغذیُ یه آدمک کاغذیُ و در نهایت همه ی ما انسان ها که کاغذی شدیمُ ولی نهایتی وجود نداره. حالا می فهمم که چرا همیشه می گن : «مهم این است ُ بودن یانبودنُ چگونه بودن مهم نیست !» برای این که تا نباشی نمی تونی چگونه باشی!
آن روز که از خواب بیدار شدم و خود را در
آینه ی زندگی دیدم به چروک های زیر چشمانم خیره شدم به پلک های خم شده روی چشمانم که روزی بهترین چشم را می ساختند من خودم بودم همان عاشق تنها که روز ها چشم انتظار در ماند و از عقربه های ساعت عقب افتاد من با ثانیه ها مبارزه کردم نمی خواستم هر روز منتظر تکرار ثانیه ها باشم عمرم رفت و من بازنده ی همیشگی شدم حال به عمر رفته می نگرم به جوانی ام که از کنارم گذشت باز من ماندم و یک عشق خاک خورده دز قلب کوچکم باز هم کارم به در چشم دوختن است اما این بار منتظر لیلی ام نیستم بی تابم در انتظار مرگ نشسته ام......
می دونی چیه
خیلی سخته به چشمات نگاه کنمو نگم عاشقتم غرورم اجازه نده هر شبو هر روز با صدای قشنگت به خواب برم می دونی چیه چشات منو خواب کرد ندیدم نفهمیدم چه قدر عاشقت شدم مثل یه رویا بود اون روز قشنگ که منو تو پشت نگاه های عاشقونه با هم راه می رفتیم...
زندگی خالی است آن را پر کن
چه زمانی به پایان می رسد لحظه های سکوت و اشک های حلقه زده در نگین چشمانم؟! آیا باران به سراغم خواهد آمد؟ برای یاری من، تا بی نهایت... اگر سخنم تلخ است، رنگ درد است که برآن نگاشته ام. گویند آنچه از دل برآید بر دل نشیند! آیا من نیز دلنشین لحظه های تنهایی خواهم شد؟! هر شب هنگامی که تاریکی فراگیر شود و مردمان شهر خفته در خاکند، شمعی می افروزم تا بسوزد و به تاریکی بپیوندد تا به یاد آرم: من نیز آن شمعم که خواهد سوخت تا لحظه های پایان، تا پیوستن به تاریکی! لحظه های روشنی را بسان بازی کودکانه ی درونم گذر کردم تا رسیدن به فراسوی زمان... هر بار که خفتن شمع را نظاره گر می شوم با خود عهد می بندم که دیگر کلام زهراگین خود را بر تن سپید دفتر آرزوها ننگارم، اما... تا آن هنگام که گذر نامه ی غم در زندگی ام جاریست:پیمان شکن و گنه کارم! (این شعر ها مال یه کی از دوستان گلم بود خیلی قشنگ مینوشت و مینویسه)
عشق يعني خاطرات بي غبار
در خیال خود با آیینه سخن می گویی... و لحظه لحظه ی دیدار با تمام وجود در باغچه ی کوچک دل می شکفد، سرودن غزل نقره فام در تاریکی شبان که بیداری مهتاب را به تصویر می کشد و ظهور یاس در عطر تنهایی قدمی آهسته به سوی مرگ... وارسته از هر چیز و سوگند به استقامت سرو و اراده ی باران روزی خواهد آمد که دیدار با آیینه را قطره ی اشک چکیده از رخسار گل می پنداری!
|
About
یادمان باشد اگه خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سر و پائی نکنیم
Home
|